مادر دو بخش است !
"ما " و "در"
ما هر چه می کشیم از بخش دوم است !
او هر چه می کشد از بخش اول است...

برچسبها: مادر, شهادت حضرت زهرا, شهادت, حضرت فاطمه
خدایا
این بار فقط به نام پدرم !
بسم الله الرحمن الرحیم
.
.
.
.
.

پ.ن : عزیزی برام یه نظر گذاشت. نظری که دنیامو تکون داد....
"چقدر به پدر مادرت اعتماد داری؟
اونا چقدر بهت اعتماد دارن؟
حالا...
چقدر بهت خیانت کردن؟
تو چقدر بهشون خیانت میکنی؟
هر لحظه تو هر کاری اینا رو به یادت بیار و صراط مستقیم زندگیت رو پیدا کن.... "
دوست من خیلی ممنون از لطفت....
دیشب یه اتفاقی برام افتاد که گفتنش خالی از لطف نیست . شاید شما هم ....
تو اتاق پذیرایی خوابیده بودم .داشتیم با گوشیم بازی میکردم . تاریک تاریک بود . یهو یه صدایی اومد. و بعد یه نور قرمز که از پشت تلویزیون اومد بالا و رو دیوار داشت آروم به سمت حرکت میکرد . یه لحظه خشکم زد!! انگار تاکسی درمیم کرده بودن. هیچ کدوم از اعصاب و ماهیچه های بدنم تحت فرمانم نبودن. از ترس داشتم میمردم. هزار تا فکر اومد تو سرم! میخواستم جیغ بکشم میخواستم یکی رو صدا کنم ، میخواستم کمک بخوام اما نشد. فقط اشک بود که میریختم...
با خودم گفتم حتما وقتش رسیده من باید برم. نخندید بهم . شهادتینم رو خوندم و چقدر دلم میخواست فقط یه دفعه دیگه پدر مادرم رو سیر میدیدم و بغل میکردم.دستاشون رو میبوسیدم. ما دیگه وقت نبود.فقط حسرت بود...
از تمام روزهایی که تو غفلت گذشت. تمام لحظه هایی که تو بطالت و بیخبری گذشت. تمام گذشتم تو چند ثانیه اومد جلو چشمم . تو همین حال و هواها بودم که یهو یه صدایی از پشت سرم اومد. قلبم اونقدر تند میزد که فکر میکردی الان میخواد بپره بیرون . مث برق گرفته ها سرم رو برگردوندم که ......................... ....................................................................................................................
دیدم داداشم بالا سرمه . تا صورتمو دید ، دیگه نتونست جلو خودشو بگیره زد خنده و فرار کرد !
اول یه چند دقیقه رو سایلنت بودم. بعد کم کم نفسام اومد رو جاش رفتم به مرحله ویبره و شروع کردم به لرزیدن. باور کنید بعد چند دقیقه تازه نای حرف زدن پیدا کردم. بلند شدم رفتم بیرون . دیدم همه غش رفتن از خنده نمیتونن حرف بزنن !!!!
داداشم گفت تقصیر بابا شد گفت بیا یگم اذیتش کنیم . ولی نمیدونی قیافت چقدر خنده دار بود . انگار عزرائیل دیده بودی !
ولی نمیدونست من واقعا به چشم خودم عزرائیل رو دیدم...
پریدم بغل پدر مادرم و سیر گریه کردم و دستاشون رو میبوسیدم . مامانم میگفت چیه خانمی دیوونه شدی ؟
هیچ کدوم حال منو نمیدونستن. انگار واقعا از مرگ نجات پیدا کرده بودم. خیلی لحظات سختی بود . وقتی به اون لحظات فکر میکنم اشکم در میاد . اگه اون اتفاقات واقعی بود . اگه فرصت من تمام شده بود ....
به یاد قبر اقتادم. یاد تنهایی و تاریکیش. یاد قیامت . زمان حساب کتاب . وقتی که از شرم فقط میتونم سرمو بندازم پایین. چقدر گناهایی که کرده بودم و همش میگفتم هنوز وقت زیاده برا جبران کردن. چقدر کارای خوبی که میتونستم بکنم و گفتم حالا باشه فردا. چقدر محبت هایی که از پدر و مادرم دریغ کردم بخاطر غرورم. یادم رفته بود یه روزی حتی یه مگس رو نمیتونستم از خودم دور کنم...
دیشب هرچند نصف عمرم تموم شد ! اما شاید بهترین شب زندگیم بود . شبی که خیلی چیزا رو فهمیدم . خیلی چیزا یادم اومد و خیلی تصمیم ها گرفتم.
یا الرحم الراحمین
الغوث الغوث خلصنا من النفس یارب....

پ.ن : یادمون باشه یه روزی جامون تو یکی از این خونه های کوچیک بالاست. از این دنیا فقط همین 2 متر جا رو بهمون میدن تا بدن گندیدمون رو تو خودش نگه داره. بدنی که امروز اینقدر بهش افتخار میکنیم و از پول و مال و آبروی مردم براش میزنیم ، روز چهلم یه بدن متعفن شده پر از کرمه....
خدایا به حق لبخندی که تو لحظه سال تحویل رو لب همه مینشونی ، چه پیر و چه جوون ، چه دارا و چه نادار ، از نعمتهایی که به ما بخشیدی ، به همه ببخش. خدایا هیچ پدری رو شرمنده زن و بچش نکن....
پ.ن : اینو گفتم تو پینوشت بنویسم تا برداشت بد نشه و نگید داره ریا میکنه. اما من از وقتی یادمه پدر مادرم عید نوروز که میشد اگه 2 کیلو آجیل برا خودمون میگرفتن 2 کیلو هم برای اون خونواده هایی میگرفتن که میشناسنشون و وضعشون زیاد خوب نیست. اگه 1 جعبه شیرینی برا خودمون میگرفتن 1 جعبه هم برا اونا میگرفتن . اگه 2 کیلو میوه میگرفتن برا اونا هم میگرفتن. پدرم همیشه میگه بچه های من و اونا نداره. نعمت خداست. یه روز تو جیب منه یه روز تو جیب اونا. و چقدر من این اخلاق پدرم رو دوست دارم...
بیاید یاد بگیریم که همه چیز مال خداست . گاهی پیش ماست گاهی پیش دیگران.
یاد بگیریم هیچ چیز قشنگ تر از لبخند یه بچه یتیم وقت گرفتن عیدی و لباس نو نیست. هیچ قشنگ تر از بخشیدن و بخشش نیست...
بیاید یاد بگیریم گاهی میشه با نخریدن یه چیز اضافی و بهار رو به یه خونه هدیه داد.
یاد بیگریم زندگی خیلی قشنگه...


سيب سرخي به من بخشيد و رفت
ساقه سبز مرا او چيد و رفت
عاشقي هاي مرا باور نكرد
عاقبت بر عشق من خنديد و رفت
اشك در چشمان سردم حلقه زد
بي مروت گريه ام را ديد و رفت
چشم از من كند و از من دل بريد
حال بيمار مرا فهميد و رفت
با غم هجرش مدارا ميكنم
گرچه بر زخمم نمك پاشيد و رفت

پ.ن : كاشكي ميدانستي...
که مردمانش خاکستری اند اما دم از سپیدی می زنند
و اگر خواستی هوای کسی را داشته باشی
هوا را از تو می گیرند...

بـ ـه اوج گرفتنـ ـم می بـ ـالم
امـ ـا ایـ ـن نـ ـخ……
…آه ایـ ـن نـ ـخ…..
رویـ ـای پرنـ ـده شدنـ ـم را
بـ ـه زمیـ ـن گـ ـره زده اسـ ـت.
و من چه گستاخانه حرمت غیرتت را لگدمال میکنم...
چه بی شرمانه...
و باز قصه همیشگی
قصه تکرار بندگی نفس
و شکستن عهدها
و برنگشتن ها...
و با زمن و این دل ویرانه
من و اینهمه تنهایی
من و اینهمه درد
من و اینهمه آتش...
و چقدر دلم برای اشکهایم تن شده...
هنوز هم غیوری ؟
هنوز هم مرا میخواهی ؟
هنوز هم صدایم میزنی؟
آری...
می دانم...
می دانم...
اگر صدایت نبود ، اگر ندایت نبود ، اگر غیرتت نبود
هنوز هم نمیخواستم شروع کنم
ولی بس است...
پس با نام تو شروع میکنم
" ای غیور "

چه رسم جالبی است،
خوش به حال آنان که دندان عقلشان را کشیده اند. گاهی وقتها که به اطرافم نگاه می کنم
مغزم درد می گیرد...!
